راز دل
 
قالب وبلاگ

در کنار یک دریاچه لاجوردین کوهی است که سر بر فراز آبها خم کرده است و پیشانی پر چینش بر امواج سیمگون سایه افکنده است هنگام روز بوسه پر مهر خورشید تخته سنگهای آن را نوازش می دهد و شبانگاهان دست نسیم شاخه های علف را به لرزش در می آورد

[ ۱۳٩٥/۱٢/٢۸ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ بنفشه ] [ نظرات () ]

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …

[ ۱۳٩۱/٢/٢٤ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ بنفشه ] [ نظرات () ]
پستی برای مادر فندق  
  ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مادر ،امیدوارانه  
 

گیس گلابتون نازنینم کتابی به من معرفی کرده بود به نام خوردن ، نیایش ، مهرورزی . مدتهاست که مشغول خواندن این کتابم . از آن دست کتابها نیست که مثل رمان آنا کارنینا بنشینی یک نفس در طول 2 روز بخوانی‌اش و تکلیفت با قهرمان داستان روشن شود . باید نوشید این کتاب را . جرعه جرعه و با آرامش . مزه‌مزه‌اش کنی و طعمش را مثل شکلات حس کنی ...

در قسمتی از این کتاب ، نویسنده داستان به شدت مستاصل و خسته است . یک دعوای حقوقی طاقت فرسا با همسر سابقش دارد که تمام انرژی و توانش را تحلیل برده است . در سفری که به مناسبت معرفی یکی از کتاب‌هایش به ایالت دیگری دارد با دوست شاد و بی خیالش همسفر می شود .

بعد از اینکه یک دل سیر برای همسفرش غرغر می کند و از زمین و زمان می نالد و از همان حرفهای خودمان که خدا هم من را فراموش کرده و دائم بد می آورم و ..... دوستش پیشنهاد می دهد دادخواستی برای خدا بنویسد . مشکلش را توضیح دهد و مستنداتش را برای خدا رو کند . دلائلی را که به مناسبت آنها فکر می کند حق با اوست را کامل بنویسد و در آخر درخواست خود از خدا را به طور واضح بیان کند .

او نامه را می نویسد و دوستش به عنوان اولین شاهد پای این ورقه را امضا می کند . البته همانطور که دارد رانندگی می کند و سیگاری هم گوشه لبش است با خنده می گوید که آن را در خیالش امضا کرده است  و بعد از او می خواهد در خیالش نام تمام کسانی را که فکر می کند پای این ورقه را امضا می کنند ببرد و از آنها بخواهد که از درخواستش نزد پروردگار حمایت کنند . معتقد است با این کار تمام انرژی مثبت آنان را جهت برآورده شدن آرزویش جمع می کند .

نویسنده داستان شروع می کند به ردیف کردن اسمها : پدر و مادرم ، خواهرم ، همسایه ام ، عمه ام ، دختر دائی ام و همسرش ، معلم دوران دبیرستانم .......

صدها امضا برای دادخواستش ردیف می کند و حتی از روح درگذشتگانش هم کمک می گیرد .

پس از ساعتی که از تقدیم خیالی دادخواستش با صدها امضا به پروردگار می گذرد ، تلفنش زنگ می زند . وکیلش است که با هیجان خبر می دهد همسر سابقش برگه رضایت را امضا کرده است ......

____________________________________________________________________


تمام اینها را نوشتم تا بگویم به خاطر سلامتی مادر فندق درخواستی برای خدا نوشته ام به این شرح :

پروردگار عزیز ، لطفا خودی نشان بده . دوست ما دوران بسیار سخت و بدی را پشت سر گذاشته است و به تازگی به آرامش رسیده است . و حالا مادرش بیمار شده و تمام شادی و آرامشش بابت فرزندی که تو عطایش کرده ای به باد رفته است .
این را درک می کنیم که بیماری ها و سختی ها مشیت و تقدیر تو هستند و حکمتت . و نیز می دانیم که از درک حکمت تو عاجز و ناتوانیم و به عبارت بهتر نباید در کار تو دخالت کنیم .  اما خدای عزیزم ،
خواهش می کنیم که این بار را کوتاه بیایی . او مادر سه دختر جوان است و هنوز وظیفه اش را در قبالشان انجام نداده است . نوه اولش در راه است و خودش هم از بندگان خوب توست . عاجزانه درخواست می کنیم او را شفا ببخشی و آرامش را به این خانواده بازگردانی .
من ، نازنین ، یکی از بندگان تو که سالهاست در تنور پرلهیب تقدیرت در حال سوختنم به عنوان اولین درخواست کننده پای این برگه را امضا می کنم . با ذکر 14 صلوات به نیت سلامتی مادر ریحانه .

منتظر امضاهای شما هستم . اگر هم دوست داشتید لینک این درخواست را در وبتان قرار دهید تا به این ترتیب انرژی‌های مثبت بیشتری را جذب کنیم .                

از وبلاگ خوشبختی زیر پوست من

[ ۱۳٩۱/٢/٢٠ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ بنفشه ] [ نظرات () ]

پدرم گفت عاشقی یک شب است و پشیمانی آن هزار شب
               اکنون هزار شب است پشیمانم چرا یک شب عاشق نبودم

[ ۱۳٩۱/٢/۱٤ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ بنفشه ] [ نظرات () ]

خدایا!
آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم.

[ ۱۳٩۱/٢/۱٤ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ بنفشه ] [ نظرات () ]

گریه هایت چند؟خوب اگر بفروشی میخرم تا بسپارم به دل خسته باد...

[ ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ بنفشه ] [ نظرات () ]

آدم های مادیگرا جاده های زندگیشان کم رفت و آمد و خلوت تر است

[ ۱۳٩۱/٢/٧ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ بنفشه ] [ نظرات () ]

برای هرزگی هزار راه هست اما هیچ کدام به اندازه تظاهر به (پاکدامنی)کثیف نیست

[ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ بنفشه ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

چیز خاصی نیست که بگم برای همینم سعی میکنم چیزی نگم هر موقع دلتنگ چیزی بودم از اون مینویسم
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
<-BlogTitle->">- <-BlogDescription-> - <-BlogTitle->">,<-BlogId->, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs">
<-BlogTitle->
<-BlogDescription-> 
قالب وبلاگ
<-PostContent->
ادامه مطلب
[ <-PostDate-> ] [ <-PostTime-> ] [ <-PostAuthor-> ] [ نظرات (<-count->) ]
<-PageContent->
[ ] [ ] [ مدیر ] [ ]
» <-posttitle-> :: <-PostDate->
[ ] [ ] [ مدیر ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

<-AboutAuthor->
نويسندگان
آخرين مطالب
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
آرشيو مطالب
امکانات وب
<-BlogCustomHtml->
<-persianstat->