راز دل

در کنار یک دریاچه لاجوردین کوهی است که سر بر فراز آبها خم کرده است و پیشانی پر چینش بر امواج سیمگون سایه افکنده است هنگام روز بوسه پر مهر خورشید تخته سنگهای آن را نوازش می دهد و شبانگاهان دست نسیم شاخه های علف را به لرزش در می آورد

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢۸ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط بنفشه نظرات () |

این متن رو یکی از دوستام برام ایمیل کرده بود خواستم اینجا بنویسم خیلی خوشم اومد

آقای سکسکه عمل کرده، می‌ره سر کار و میاد و زندگی‌شو می‌کنه!

الفی دیگه از هیچی نمی‌‌ترسه!

آلیس شوهر کرده، دو تا بچه داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان ۵٠ متری ساده.

آن‌شرلی آرایش‌گر معروفی شده و توی جردن و چند تا محله‌ی بالای شهر شعبه زده و حسابی جیب مردم رو خالی می‌کنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی ...

ای‌کیوسان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!

بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!... شلمان هنوز هم خوابه!

پت پست‌چی بازنشسته شده و الان تو خونه‌ی سال‌مندان منتظر مرگشه!

بنر رو یادته؟ پوستشو توی خیابون منوچهری 30 تومن می‌فروختن!

بالتازار و زبل‌خان آلزایمر گرفتن.

دامبو، پلنگ صورتی، پسر شجاع، خانوم کوچولو، شیپورچی، یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگن!

تام سایر حسابی باکلاس شده و موهاشو مدل جوجه‌تیغی درست می‌کنه!

تام و جری دو تا دوست صمیمی شدن!

تن‌تن توی یه روزنامه خبرنگار بود، الان به جرم آزادی اندیشه توی زندانه!

می‌گن خاله‌ریزه رفته مکه و حاج‌خانوم شده، توی مجالس زنونه روضه می‌خونه و خرج زندگی خودش و شوهر معلولش رو از این راه در می‌آره! قاشق سحرآمیز و جنگلی هم دیگه تو کار نیست!

جیمبو رو از رده خارج کردن . شاید هم اجاره دادندش به ایران ایر !!

چوبین خیلی وقته که مادرش رو پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!

حنا خانوم دکتر شده، مادرش هم از آلمان برگشته کنارش!

خپل رو از باغ گل‌ها انداختنش بیرون, اون‌جا یه برج ١٠٠٠ طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)

خانواده‌ی دکتر ارنست همسایه‌مونن، هر سه تا بچه‌اش رفته‌ن، هم‌سر دکتر خیلی مریضه!

رابین‌هود رو توی اسلام‌شهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته‌ی دیگه اعدامش می‌کنن!

سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن، خب که چی؟!

کایوت، بالاخره ردرانر رو گرفت ولی از شانس بدش آنفولانزای مرغی گرفت و ... اونم مرد!

هیچ‌کی نفهمید گالیور عاشق فلرتیشیاست!

لوک خوش‌شانس ساقی محله‌مونه!

مارکو پولو تو میدون راه‌آهن یه میوه‌فروشی زده ، می‌گن کارش خیلی گرفته!

گربه‌سگ عمل کردن و جدا شدن!

ملوان زبل تو کار قاچاق آدمه!

آقای پتی‌بل تو میدون شوش یه بنک‌دار کله‌گنده‌س!

معاون کلانتر ارتقای شغلی پیدا کرده، داره می‌شه رییس پلیس!

آقای نجار مرده و از وروجک هم خبری نیست!

پت و مت حالا دیگه دو تا آقای مهندسن!

نل افسردگی‌ش خوب شد و داستان زندگی‌شو به زودی چاپ می‌کنه!

راستی بابا لنگ‌دراز هپاتیت C داره ... واسه‌ش دعا کنید!

بلفی و لی‌لی‌بیت رو با هم‌دیگه گرفتن و سنگ‌سارشون کردن

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۸ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط بنفشه نظرات () |

روزی عزیزی  آدرس وبلاگ رو از من خواست.بهش گفتم دیگه تو این وبلاگ نمینویسم گفت :چرا؟کجا مینویسی؟

گفتم:زیر آسمان آبی

روی چمنهای سبز 

کنار کپه های خاک 

در همسایگی کفشدوزک شاد

بعدش خیلی ناراحت شدم که پیچوندمشنگران

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٤ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط بنفشه نظرات () |

بر سنگ قبر من بنویسید:خسته بود ، اهل زمین نبود ، نمازش شکسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید:پاک بود چشمان او که از اشک شسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید:این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

 

بر سنگ قبر من بنویسید:کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بو

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٢ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط بنفشه نظرات () |

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط بنفشه نظرات () |

پدرم گفت عاشقی یک شب است و پشیمانی آن هزار شب
               اکنون هزار شب است پشیمانم چرا یک شب عاشق نبودم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط بنفشه نظرات () |

خدایا!
آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط بنفشه نظرات () |

گریه هایت چند؟خوب اگر بفروشی میخرم تا بسپارم به دل خسته باد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط بنفشه نظرات () |

Design By : Night Melody